سلام
باز هم به سیاق پارسال و این بار، کمی متفاوت رفته ایم در محضر قرآن... بلکه اندکی بیاموزیم
برداشت های ناپخته ی خود را برای تصحیح و تکمیل در کنار دیگر دوستان، اینجا می نویسیم:
سعی می کنیم روزی یک جزء جلو برویم و علاوه بر خواندن، کمی هم بفهمیم.
یاعلی... التماس می کنم دعا کنید
فقط باید بگم حرفای این چندوقته و پستای سیاسی، برای دوستان دانش آموز نوشته نشده و اصلا نمی خواستم بچه ها، اینا رو بخونن و ذهنشون درگیر بشه. اما متاسفانه، گویا نه فقط اینجا که کلا همه جا رو می گردن و درگیر می کنن خودشونو.
بچه ها، یه نصیحت برادرانه بهتون می کنم. اونم اینه که وقتتون رو واسه این مسائل تلف نکنین. توی مراسم ورودی (اردوی آشنایی) ۸۵ ای های دانشکده فنی، یه جمله گفتم که از خاطرم نمی ره:
هیچوقت خرِ سواری این جناح و اون گروه نشین. چپ و راست هم فرقی نداره
درستونو بخونین که فردا به یه دردی بخورین.
توی این وانفسا باید کلاتو سف بچسبی وگرنه باد می بردش پس معرکه
یاهو
به نامش و برای رضایتش
این چندخط را در حالی می نویسم که تا دقایقی پیش، بانگ بلند الله اکبر چون شب های قبل، طنین افکن بود؛ اما با قدری تفاوت
امشب برای اولین بار، صداهای پراکنده ای بعد از نغمه ی الله اکبر، چنین فریاد می کرد: «خامنه ای رهبر»
البته محله ی ما، چندان هم علیه السلام (!) نیست و اتفاقا همین روزها هم یک کانون التهاب است و قبل و بعد از انتخابات صحنه ای برای مانور قدرت میرحسین است.
اما آنچه امشب روی داد و نباید می شد، این بود که برای اولین بار، عده ای هرچند کم، فریاد می زدند: «مرگ بر موسوی»
این را بگویم که من هنوز هم نسبت به انتخابات تردیدهای جدی دارم و باز هم نمی توانم تقلب در انتخابات را یک شایعه، دروغ یا احتمال بدانم.
اینکه کروبی که دور قبل 4م رای داشته، این دور بابرنامه و کار حزبی بیاید و خیلی از مخالفین نظام در اردوگاه او به هم بپیوندند و نتواند سرجمع نصف دور قبل، حتی 1م رای بیاورد برایم مضحک است. تازه آن هم با پشتوانه ی قوم لر، که در غیرت و تعصب قومی از ترک ها کم ندارند. و قبل انتخابات هر لری که می شناختم به او رای می داد.
اینکه رضایی با این برنامه ی مدون به صحنه بیاید و حمایت خوزستانی ها و عشایر که هیچ، بخش قابل توجهی از اصولگراها را به دست بیاورد (که من در اطرافیان خود 20-30 نفر را دیدم که فقط بعد از مناظره ی محمود-محسن در شب آخر، از احمدی نژاد یا موسوی برگشته و به او رای دادند) با همه ی این اوصاف، نتواند 2% آرا را کسب کند برای من غیرقابل باور است. حال هرکه هرچه بگوید.
عجیب تر از همه، اینکه محمودی که دورقبل 5 میلیون رای اصلی داشته و در دوردوم بسیاری از آنان که به لاریجانی و قالیباف و حتی مهرعلیزاده رای داده بودند به ناچار رو به او کردند و در این چار سال، نه تنها صاحبان اصلی رای دور دوم او از وی روی گرداندند (همچون لاریجانی و قالیباف) و بسیاری از دوستان، از رای خود پشیمان شدند، نسبت به دور قبل نه تنها کاهش رای بلکه افزایش 7 میلیونی داشته باشد، معجزه است.
اینکه 10 میلیون رای خاموش وارد صحنه شوند (کسانی که هیچگاه علاقه ای به اظهارنظر در چارچوب این نظام را نداشتند) به صحنه بیایند و 70% آنها به سمت او بروند برایم محال است.
همه ی اینها و چیزهای دیگری که زیاد است و سراغش نمی روم (همچون رشد بدون نویز نتایج و تأخیر قابل تأمل در اعلام نتایج ریز) مرا به این نتیجه می رساند که انتخابات سالمی را پشت سر نگذاشته ایم.
اما دوستان، با همین عقلانیتی که تاکنون این متن را خوانده اید و نوشته های قبل را مطالعه کردید، در ادامه نیز با تعمق و تحلیل همراهی کنید.
بحث وقوع تقلب جداست و بحث سندسازی و عددسازی و تولید رای حرفی دیگر. اگر همه ی قضایا به گونه ای پیش رفته باشد که شورای نگهبان که هیچ، رهبر هم شاهدی بر مدعا نیابند تکلیف چیست؟!
از این بحث بگذریم که مایه ی بسی تأسف است.
اما اینها همه مقدمه ای بود برای حرف اصلی ام.
نگاهی گذرا به صفحات تلخ و شیرین مملکت ما نشان می دهد، از ابتدای حرکت مردمسالاری در ایران (انقلاب مشروطه) ممالک دیگر، و در رأس آنها، بریتانیای کبیر (و البته شاگرد نورسیده اش، آمریکا)، به دنبال جهت دهی جنبش ها، به سوی منافع خود بودند؛ جایی با شعار سلطنت مشروطه و جایی با توطئه و کودتا (دولت مصدق) خلاصه هرگونه که می توانسته اند دست برده اند و مهره چینی کرده اند تا به مقصود خود نایل شوند.
سی سال از انقلاب ما گذشته است. انقلابی که در شکل گیری مردمی آن، شکی نیست و پدران ما، سالها پیش با دست خالی ساختار میهنشان را تغییر دادند. اما همین مدعیان دموکراسی و غیره، یک روز هم بیکار ننشستند و سیصد بار در این سی سال توطئه کردند و موفق نشدند. مگر بحث هسته ای چندسال است که به راه است؟ پنج سال؛ ده سال؟ هر زمان به بهانه ای
من نمی توانم قبول کنم که این گرگ صفتان در پوستین میش، دلسوز ما شده باشند. نمی پذیرم که آنها که عراق را برای چاه های نفتش، به آن جهنم بدل کردند اکنون داغ انتخابات سالم، طلب حق مردم و ... داشته باشند. بوی نفت به مشامشان خورده است. فرصت کار یافته اند تا طرح های خود را عملی کنند.
وجدان من اجازه نمی دهد گروهی که هرنوع تبهکاری در کارنامه ی خود دارد؛ از تئوریسین تا رییس جمهور این نظام را از بین برده است (شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید باهنر) را همسنگر خود بدانم. منافقین حقیقتا کوردلی که ترورهای کور کرده اند تا نظام را زمین بزنند، خون ها از مردم بی گناه ریخته اند، حال، حامی مردم شده باشند و شعار احقاق حق بدهند و نگران خون مردم کوچه و خیابان باشند.
فردای روزی که به کوی حمله شد، به دانشگاه آمده بودم. با چند نفر صحبت کردم و صحنه های تخریب و جنایت را از نزدیک دیدم. باز هم اشک ریختم؛ نه فقط برای دوستانم، نه فقط برای دانشگاهم، که برای وطنم که مظلومانه از راه حق و عدالت بیرون رانده می شود.
دوستان؛ منکر شدت فجایع نیستم؛ اما کمی هشیار باشیم.
دیدم دوستانی ایمیل می زنند و می خواهند در نظرسنجی فلان خبرگزاری و بهمان سازمان شرکت کنیم. لینک هایی از رسانه های غربی می دهند.
به خدا ما برادر همیم. این دعوا خانوادگی است. مشاجره ی داخلی است. چه کسی می تواند اینان را مدافع حق و حقیقت قلمداد کند.؟!!!!!
فاکس و بی بی سی و خواهران نامشروعش، نوچه های موسادند که پشت همه ی آنها، سرمایه داران بزرگ اسراییلی هستند و آنچه از دریچه ی آنها پخش می شود، برنامه ی خود آنهاست.
اینان که جنایات و فجایع فلسطین را به راحتی وارونه نشان می دهند، از کشته های فلسطینی چیزی نمی گویند اما نیم ساعت، راجع به راکتی که حماس به وسط یک خیابان زده حرف می زنند و پریشانی رهگذارن را نشان می دهند، چگونه حق را آنگونه که هست خواهند گفت؟
به شخصه، برای میرحسین عزیز احترام بسیاری قائلم. کسی که اگر نبود جنگ ما با عراق و دنیای عقب آن، این چنین تمام نمی شد و من هم در این دوره ممکن بود به او رای دهم.
اما الان دیگر می گویم او بی تدبیری می کند. شاید هم خودش چندان دستی ندارد و کسانی همچون حجاریان و عبدی برنامه می ریزند.
نگاهی به گذشته ی مبارزه بیندازیم. اعتراض و جنبش امام، به علت دیکتاتوری شاه نبود. برای ریختن خون هم نبود؛ که سلسله های سفاک تازگی نداشتند. آنچه امام را به تحرک واداشت مبارزه با بیگانه بود. تقابل با آمریکا و انگلیس بود.
سید عزیز، میرحسین، نگاه کن و ببین که اکنون نیز، بیگانگان طمع کرده اند و از هول هلیم،... تو که در زمان جنگ از نزدیک دیدی که همه ی اینان، پشت صدام صف بسته اند، چرا اکنون که پشت این شعارهای رنگارنگ و به حمایت دروغین از تو نقاب بسته اند و چشم انتظار نشسته اند، مسیرت را جدا نمی کنی؟
برای اینان، تو و محمود و محسن و مهدی فرقی ندارد. سروته شما یک کرباس است که نامطلوب آنهاست. قطع و یقین، اگر نتیجه عکس این می بود: میرحسین برنده و محمود بازنده، باز دست به تحریک می زدند و طرفداران محمود را به خیابان می ریختند تا از این آب گل آلود ماهی ای صید کنند.
همین ها که ریختند به کوی، آن هم در ظل حمایت نیروی انتظامی... همان ابلهانی که میرحسین ساعت 5 تجمع گذاشت و آنان ساعت 3 همانجا
اینان می خواهند مردم را به جان یکدیگر بیندازند. هدف آنها شورش و غوغاست تا نصیبی از کنار آن ببرند.
فکر می کنید چرا بعد از اعلام تجمع یکشنبه ی هفته ی پیش، از طرف میرحسین، از اینسو از صبح هول زده، سیمای مثلا ملی ما، بارها و بارها زیرنویس و رونویس کرد که ساعت 3 بیایید به میدان ولیعصر. دست های دیگری هم از آنسو که اردوگاه محمود باشد، در کار بود تا مردم را به جان یکدیگر بیندازد.
آقایانی که همچون من خون گریه کردید بر کوی دانشگاه. هیچ می دانید که نیروی انتظامی کشور، (هرچند فرماندهش مستقیما توسط رهبری تعیین می گردد) اما زیر نظر مستقیم وزیر کشور است؟... می دانید که وزیر کشور، طبق قانون، جانشین فرمانده کل قواست؟؟... اگر این را دانستید، حدس اینکه سرچشمه ی حوادث کوی از کجا آب می خورد و هماهنگی لباس شخصی ها با این نیرو، از چه سبب است، سخت نخواهد بود.
و همین باعث شد تا رهبر، بازهم بگوید دلش خون شد و قلبش جریحه دار.
ترجیح می دهم حرکت این سینه چاکانِ سینه چاک (عشاق قلابی که سینه ی مخالف را می چاکند) را، نه یک اشتباه یا واکنش احساسی، که حرکت برنامه ریزی شده ی عوامل مزدور در اردوگاه دروغگوی بزرگ بدانم.
تحرکاتی که با برنامه ای مدون، و حرکتی منسجم، از دوسو سعی در تحریک و تخریب دارد و هر طرف را می خواهد بر ضد طرف دیگر بشوراند. انفجار در حرم امام هم در همین چارچوب بود. چیزی که انسان فکرش را هم به مخیله ی خود راه نمی دهد که میرحسین یا محمود در پس آن باشند.
خلاصه اینکه خوارج، مردم متدین و نمازشب خوانی بودند، اما آنکه فریفتشان سپاه معاویه بود که لحظه ای با قرآن های بر نیزه، دوستش پنداشتند.
به قول سعدی:
« دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید، مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد... و هرکه با دشمنان صلح کند، سر آزار دوستان دارد.
بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بوَد هم نشست
دشمن چو از همه حیلتی فرومانَد، سلسله ی دوستی بجنباند، پس آنگه به دوستی کارها کند که هیچ دشمن نتواند. »
اما در این میان، احسنت و آفرینی بر مرد روزهای مردانه، سردار محسن رضایی باید نثار کرد. بزرگمردی که درعین متانت و آرامش اعتراض می کند، نامه و بیانیه می نویسد، تقلب را با سند و مدرک نشان می دهد و در یک سیر قانونی، حرف هایش را به کرسی می نشاند. حال نتیجه هرچه باشد.
به اعتقاد من، رضایی کسی است که احتمال ریاست جمهوری نه می داد و نه می دهد. اما با همه ی وجود، تلاش می کند تا حق را بیان کند. الحق که فداکاری و ایثار می کند تا دست متقلبان را رو کند هرچند که خود، هیچ امیدی به برگشت نتیجه به سود خود ندارد. کسی که پیش از انتخابات، بسیار درباره ی روحیه ی نظامی او و نظامی گریش گفتند؛ اما با وجود حمایت قابل توجه بخش هایی از بدنه ی سپاه، هیچ حرکت خارج از چارچوبی انجام نداد و بسیار متین و موقر به پیش رفت. بهتر از اینکه پایگاهی بسازی برای ثبت آنان که به تو رای داده اند؟
دست آخر اینکه، نمی دانم دوستان از خبر سیما دیدند یا نه... امروز شورای نگهبان حرکت غیرمنتظره ای انجام داد و به نوعی حجت را تمام کرد. آن هم این بود که در یک چرخش بی سابقه و برای اولین بار، اعلام کرد حاضر است 10% از صندوق ها را (که حجم بزرگی است و می تواند نشان دهنده ی سلامت یا عدم سلامت انتخابات باشد) به صورت تصادفی و با حضور نمایندگان نامزدها بازشماری کند. نفس این مسئله، بسیاری از شبهه ها و اشکالات را می تواند روشن کند. امیدوارم همه به راه قانون بازگردیم.
و کلام آخر، آنچه در پایان صحبت های رهبری بود، برآمده ای از دل بود که به دل نشست. خطابی بود به صاحب عصر، که فصل اخلاص و صداقت رهبر بود.
این هم متنش:
ای سید ما؛ ای مولای ما
ما آنچه باید بکنیم انجام می دهیم. آنچه باید بگوییم هم گفتیم و خواهیم گفت.
من جان ناقابلی دارم... جسم ناقصی دارم... اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید. همه ی اینها را من، کف دست گرفته ام، در راه این انقلاب و در راه اسلام، فدا خواهم کرد.
اینها هم نثار شما باشد.
سید ما؛ مولای ما؛ دعا کن برای ما... صاحب ما تویی، صاحب این کشور تویی، صاحب این انقلاب تویی
پشتیبان ما، شما هستید. ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد. در این راه ما را با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود، پشتیبانی بفرما
یا هو... به نامش و برای رضایتش
سلام
در ابتدای این نوشته، دو درخواست از شما خواننده ی گرامی دارم:
1- منطقی باشیم و برای لحظاتی، به دور از هیاهو و تنش ها و موج های جامعه، بدون تعصب و جوگرفتگی، فکر کنیم به آنچه فردا باید کرد.
2- اگر شروع به خواندن این شطح و طامات نمودید، خواهش می کنم تا آخر آن را دقیق و پرحوصله بخوانید.
و اما نتیجه ی نهایی
آقای موسوی، میرحسین عزیز، درود بر شما
سلام بر تو ای مرد، که مردانه قدم در راه نهادی. درک می کنم که طاقتت طاق شد و مشکلات مردم، گلویت را فشرد تا فریادی برآوری.
آفرین برآنکه پس از بالاترین مقام اجرایی مملکت، متواضعانه و بی چشم داشت، به کنجی عزلت نمود و دم برنیاورد تا مبادا انقلابی که مقتدایش، امام امت، سال ها برای آن خون دل خورده بود و ایرانیان بر پاسداشت آن، خون ها داده بودند، بی توفان و هیاهویی رشد کند و شکوفا شود. بیست سال به قدرت فکر نکرد و هم اکنون هم به آن فکر نمی کند. مرحبا آن عزمی که وقتی میهنش به خطر افتاد احساس تکلیف کرد و بدون چشم داشت به جیفه ی دنیا و نظر به گفته های این و آن، بی هیچ پروایی از پامال شدن محبوبیت و ماندگاری در ذهن مردم جنگ زده، به میدان آمد و عزم جزم کرد تا آنجا که همسرش نیز بازیچه ی رقیب ضداخلاق و دروغگوی بزرگ روزگار ما شد.
به درستی پیرمراد ما، آیت الله امجد درباره ی این مرد مرد، فرمود: «من به صداقت آقای موسوی یقین پیدا کرده ام و اگر همه ی کره زمین، غیر این را بگویند، من از یقین خود دست برنخواهم داشت.»... آقای میرحسین (که تنها مرد ایرانید که در سراسر آن، مردم شما را به اسم می شناسند؛ همچون برادری بزرگ) من هم در این روزها و با این برنامه ها که دیدم، به سلامت نفس و تقوا و دیانت و انسانیت شما ایمان آوردم و الگوی اخلاق من شدید... که اگر فردای روزگار، ببینم شما را، پشت سر شما به نماز می ایستم.
به درستی که انقلابی اصیل تو هستی و بس.
مردد بودم که به میرحسین رای بدهم یا رضایی (احمدی نژاد که از اول منتفی بود، و کروبی هم که خیلی زود برایم رنگ باخت)
اما... اما چطور بگویم؟... مرد اخلاق من، فقط انگیزه دارد. برنامه (آنچنان که باید) ندارد. مستند یک را، مناظره با محمود را،... هرچه منتظر برنامه ماندم خبری نشد که نشد. حتی آخرین حرف هایش در تلویزیون (گفتگوی ویژه خبر 22:30 شبکه دو) تا انتها، صحبت از انگیزه های آمدن، سفره ی مردم، قیمت شیروگوشت، نرخ تورم و ... بود. دریغ از 5 دقیقه صحبت منسجم روی برنامه.
و این بی علت نبود که فقط آن دفترچه را نشان می داد. چون آن برنامه را کسان دیگری نوشته اند و او در جریان محتوای آن، چندان، نیست. برنامه ی حجیمی که مطمئنا تحلیل آن برای نکته سنجی چون او، لااقل یک هفته زمان می خواهد. برنامه ای که قطعا، همه ی اهداف و جزئیاتش مورد تأیید او نمی تواند باشد و حتما به بخش هایی از آن اشکال می کند.
حتی در مناظره با رضایی که اصلا مباحث حاشیه ای نداشت، آنچنان هدف و طرحی ندیدم.
اما برعکس، دکتر محسن رضایی در همه ی مناظره ها، حریف خود را ضربه فنی کرد.
بد نیست کمی با او آشنا شویم تا گمان نکنیم که صرفا یک نظامی بوده و بس.
این آقا، لیسانس مهندسی مکانیک از دانشگاه علم و صنعت ایران دارد و ادامه ی تحصیل در رشته ی اقتصاد داد تا از دانشگاه تهران (که همه به مادر بودن این دانشگاه و برتر بودنش در سطح کشور اعتراف داریم) دکترای اقتصاد دریافت کرد. در اوایل انقلاب، که هرکسی هرجا نیازی حس می شد به کمک می رفت، بدون کوچکترین سابقه ی نظامی و ... وارد سپاه پاسداران که امام خمینی آن را بنا نهاد شد و در هشت سال سخت جنگ، از وطن ما دفاع کرد.
دکتر محسن رضایی، بعد از اتمام جنگ به مجمع تشخیص مصلحت نظام وارد شده و به طرح و تدوین سیاست های بلندمدت و کوتاه مدت نظام پرداخت.
رضایی که از ابتدای رقابت ها، من اصلا به او به چشم یک رئیس جمهور نگاه نمی کردم و او را در حد و اندازه های ریاست جمهوری نمی دیدم، در عرض سه هفته و تنها با بیان نقطه نظرات خود و سابقه و توان خود، آنچنان در عقل و دلم رخنه کرد که دیدم هیچکس بابرنامه تر از او نیست.
انصافا برنامه هایی که ارائه کرد آنقدر مستحکم و بی عیب بود که هیچ کدام از آقایان، حتی دروغگوی بزرگ، نتوانست ایراد اساسی به آن وارد کند یا حرف بهتری بزند.
برخلاف میرحسین عزیز که سه ماهی است به فکر حضور افتاده،(هموکه عبدی، «دیرحسین»اش نامید) رضایی بیست سال است که برای چنین روزهایی برنامه ریزی کرده و طرح تدوین نموده و در هرگام می داند که چه می کند. بیست سال است که زیر و بم نظام، کاستی ها و راستی ها، مزایا و معایب دولت ها را رصد کرده، استراتژی های کلان کشورهای دیگر دنیا را بررسی کرده و خود، عملا وارد حیطه ی نظرسازی و تئوری پردازی اقتصاد مملکت شده است. مسئله ای که با تحصیل در دکترای اقتصاد دانشگاه تهران، رنگ بیشتری به خود گرفت.
نگاه کوتاهی به برنامه های اقتصادی او، برتری بی چون و چرای طرح هایش را نشان می دهد. به عنوان مثال:
- فدرالیسم اقتصادی؛ در حوزه ی اقتصاد سیاسی در جهان، اکنون موفق ترین مدل را مدل حکومت فدرال می دانند که خیلی از کشورهای پیشرفته همچون آمریکا، روسیه و آلمان چنین اداره می شوند. رضایی با طرحی هوشمندانه، کشور را در نه منطقه ی اقتصادی سامان دهی می کند تا هرکدام، نقش مرکزیت زمینه ای از اقتصاد را به عهده گیرند: -قطب علم و فناوری –قطب بهداشت و سلامت –قطب طبیعت –قطب زیارتی و ... که هرکدام قرار است بازاری داشته و جذب گردشگر کنند.
- صندوق توسعه ی ملی؛ در اوصاف آن همین بس که طرح سهام نفت و ماهی 70تومن کروبی را فیتیله پیچ کرد. مولد اقتصاد و با سود خود تأمین کننده ی مردم
- دولت سایه یا اتاق فکر... آنچه در تمام این سالها خلإ کشور بوده و او به درستی در حالی که دولت نهم، تمام مراکز کارشناسی و مشورتی را منهدم می کرد تا قدرت و اختیارات در رئیس جمهور متمرکز شود، تشخیص داده و برنامه ای برای استفاده از تمام نخبگان کشور برای رهایی از فلاکت موجود دارد.
خلاصه اینکه اگر به مناظره ی او با دروغگو نگاهی کنیم، می بینیم دست بدبخت، آنقدر خالی از اتهام و آتو بود که به ناچار، تنها توانست از حرفهای خود او، مدیریت کشور در زمان جنگ را زیر سوال ببرد؛ آن هم در دقایق پایانی برای رو کردن برگ برنده. رضایی هم کاملا حساب شده و باهوش سیاسی، با متانت و آرامش پاسخش را داد و باز هم درکمال ادب و احترام، تمام آمار و ارقام و حرف هایش را دروغ دانست.
او آنچنان به برنامه های اقتصادی خود مسلط است که هرکه به هرجای آن ایراد وارد کند، به راحتی و بسیار کارشناسانه، ایرادش را برطرف می کند.
به من ثابت شد که دراین شرایط که درد اصلی کشور، مسئله ی اقتصاد و جیب خالی مردم است، تنها مرهمش می تواند همین مرد صاحب فکر و ایده مند باشد. کسی که سالها، در کمیسیون اقتصادی مجمع تشخیص، نقد اوضاع و تحلیل راهکار کرده و اکنون بهتر از هرکسی می تواند این بیمار را درمان کند.
علاوه برآن فهمیدم این مرد، از جنگ فقط تجربه ی مدیریت بحران و مملکت داری مقطعی نیاموخته، بلکه شرایط دشوار جنگ با آن امکانات و نیروی کم، به مرور از او، انسانی بسیار باهوش و زیرک ساخته. چیزی که در مناظره با محمود، گوشه هایی از آن بروز کرد که در بالا هم ذکر شد و یا از اواسط برنامه که فهمید استراتژی دروغگو، صرفه جویی در وقت برای گرفتن وقت آخر و رو کردن برگ برنده (دروغگویی) هست(که اگر دقت می کردید وقت های اول محمود 7 و 5 و 8 دقیقه ای بود)، با درایت کامل، او نیز کمتر از وقت استفاده کرد و حتی جایی که محمود با زرنگی، می خواست با سوال«آیا شما در زمان جنگ مملکت رو اداره کردید؟!» می خواست او را به حاشیه ببرد، حساسش کند تا او زیاد صحبت کند و وقتش از دست برود، در جواب رضایی فقط نگاهش کرد و با تکرار سوال، به او گفت من در وقت خودم جواب می دهم،شما ادامه دهید و زمانی که برای بار سوم سوال تکرار شد و محمود گفت من جواب می خواهم، رو به مجری کرده و گفت چقدر وقت دارم؟... و بعد، در سه جمله حرف خود را توضیح داد و وقتش را حفظ کرد.
برای پی بردن بیشتر، به هوش سیاسی بالای آقای رضایی، بدنیست بدانید که او یک سال بعد از جنگ، یک تئوری را ارایه می کند که گویا سند مکتوب آن موجود است. او در دکترین خود، به موضوع «کمربند طلایی» اشاره می کند (سه کشور ایران، عراق و افغانستان که 18 نقطه ی استراتژیک جهان در همین سه کشور است و به لحاظ راهبردی-سیاسی بسیار حائز اهمیت می باشند. همچنین دو سوم انرژی جهان از همین منطقه تأمین می شود و با کنترل منابع آن، دنیا تابع شما خواهد بود) و پیش بینی می کند که آمریکا به دنبال سلطه بر این کشورهاست و ابتدا به سراغ افغانستان، سپس عراق و بعد هم ایران خواهد رفت. این پیش بینی، ده سال بعد جامه ی واقعیت پوشید، گام های اول و دوم برداشته شد و شد آنچه می بینیم. بنابراین این مرد، بسیار زیرک و باهوش است.
دوستان، بیایید فارغ از جریان سازی ها، کمی منطقی تر باشیم و اندکی، بدون تعصب بیندیشیم. بنده، با اینکه اصلا رضایی را مدنظر نداشتم، آنچنان او را بابرنامه، هدفمند و دارای شخصیت مناسب ریاست جمهوری دیدم که نظرم کلا عوض شد.
البته میرحسین برای من همچنان بسیار محترم است و طرفداران میرحسین را همسنگران خود می دانم؛ اما به آنچه که منطق و عقل درست می داند، عمل کنیم و با عقلگرایی رای دهیم.
رضایی تنها کسی است که بدون هیاهو و جنجال و کارناوال های تبلیغاتی به پیش رفته و فقط برنامه و راهکار ارائه داده است. او روند عقلگرایی (و نه انحراف افکار) را پیش گرفته و در این راه، جامعه ی هدف خود را نیز، اندیشمندان و متفکران و خردمندان قرار داده است.
من قطعا دور اول به «دکتر محسن رضایی میرقائد» رای می دهم. اما چنانچه در دور دوم او نیامد، قطعا به «مهندس میرحسین موسوی خامنه» رای خواهم داد، زیرا مهم تقابل با محمود است.
هرچند که اگر کروبی با احمدی نژاد به دور بعد بروم، شاید رای ندهم تا در هر صورت شرمنده نباشم.
اما در مورد نقاط تاریک رضایی؛
گفته هایی که در مورد پسرش گفته می شود عموما بدون سند و منبع موثق و معتبر می باشد و در حد شایعاتی است. تا آنجا که من می دانم او دوسال پیش به کشور بازگشته.
این درست که او یک نظامی بوده و سال ها فرمانده جنگ بوده است، اما این ضعف یا بدی نیست؛ بلکه ما همه، مدیون او هستیم. زندگی راحت و امن ما، زیر دین مردانگی های او و بیشتر از او، همرزمان شهیدش است که جان بر کف نهاده از میهن «ما» دفاع کردند و امام تصریح کردند که بدون وجود و فرماندهی «برادر محسن»، ما در جبهه ی نبرد حق علیه باطل و پاسداری از کیان میهن خود، به چنین توفیق و پیروزی ها دست نمی یافتیم. ضمن آنکه او همان زمان هم که در سپاه بوده، روحیه ی نظامی گری نداشته و جلسات مشورتی او برای تصمیمات مهم جنگ، حاکی از این مسئله است. چه آنکه اکنون، سالهاست از محیط نظامی فاصله گرفته و خلقیاتش به کل عوض شده است. هرچند او مردعمل است.
این را هم بگویم که استدلال تجمیع آرا برای یک نفر، جهت شکست احمدی نژاد کاملا بی پایه و اساس است. ملاک انتخاب، کسب 50% کل آرا به علاوه ی یک رای است. بنابراین برای پیروز نشدن دروغگو، مهم نیست به چه کسی رای بدهیم؛ مهم این است که به کسی غیر از دروغگو رای دهیم. و این دلیل جمله ای است که پیشتر گفتم: من طرفداران میرحسین را همسنگر خود می دانم. در نتیجه، با عبور از این بحث (و پذیرفتن این فرض که ما هیچیک به محمود رای نمی دهیم و همین، برای نیل به هدف اصلی کفایت می کند) در مرحله ی دوم که هدف، انتخاب بهترین گزینه (و شاید انتخاب بد نسبت به بدتر) بین این سه نفر، کروبی که هیچ، اما من رضایی را مناسب تر از میرحسین می دانم. هرچند که اگر میر ما هم روی کار بیاید، بسیار خوشحال و سپاسگزار خدای کریم خواهم بود.
در پایان و بعد از همه ی این حرف ها، یادمان نرود که محدوده ی عقل ناقص ما تا همین جاست و ما مأمور به وظیفه ایم، نه نتیجه. ما باید انتخاب درست را انجام دهیم و اگر چنین کردیم، دیگر نباید نگران نتیجه باشیم؛ چرا که خداوند صریحا در کتاب شریفش می فرماید: «ای بسا، چیزی را دوست داشته باشید و آن برای شما، شر باشد؛ و ای بسا، چیزی را بد بینگارید، اما برای شما خیر، همان باشد.»
پس دست به آسمان بر می آریم و چنین با خدای خود می گوییم:
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشیّ و ما رستگار
(اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا)
علیرضا قشقاوی
ساعاتی قبل از پایان فرصت تبلیغ
یک روز پیش از انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 1388
نتیجه ی نهایی دیدار مرحله گروهی جام «ریاست جمهوری»: کروبی- رضایی: 1-3
در این دیدار که اولین دیدار از مرحله ی گروهی این رقابت ها بود، بازی راس ساعت ده و نیم، با یه داور هندی (به خاطر سبک قضاوت؛ هند سیب زمینی هم زیاد داره)، آغاز شد. از آنجا که این اولین مسابقه بود و البته دو تیم، بیشتر از شکست طرف مقابل، به شکست رقیب اصلی فکر می کردند، حملات نصفه و نیمه ای صورت گرفت و گل های ناشیانه ای هم زده شد.
البته تیم رضایی و برادرها !، با تاکتیک بهتری وارد زمین شده بود و هر از چند گاهی با یک برنامه ی حساب شده، حمله ی غافلگیرانه ای روی دروازه ی حریف ترتیب می داد که اتفاقا دوگل از سه گل این تیم هم بر پایه ی همین قضیه شکل گرفت.
این بازی که دقیقا نود دقیقه داشت (بدون وقت اضافه) چهار قسمت بود. در 30 دقیقه ی اول کار، دو حریف به ارزیابی و محک زدن هم پرداختند و البته نمونه ی کاملی از فرپلی را به نمایش گذاشتند که در همین راستا، بارها در ابتدای کار قربون صدقه ی هم رفته و از سر و بال و دم همدیگر تعریف و تمجید نمودند. (چه سری، چه دمی، عجب پایی!)
اما وقتی اولین حرکت جدی از تیم کروبی آغاز شد و دقایقی هم در زمین حریف خیمه زده بود، تیم رضایی اینا، در یک حرکت سریع، از بحث اقتصادی پیش کشیده شده توسط حریف استفاده ضدحمله ای با محوریت هافبک دفاعی خود: «تورم زا بودن طرح 70 هزار تومانی و سهام نفت و کمک نکردن به توسعه ی کشور» ترتیب داد که در نهایت با ضربه ی سر دقیق «صندوق توسعه ی ملی» گل اول بازی زده شد و تیم کروبی در عین ناباوری و درحالی که بازی خوبی را شروع کرده بود، عقب افتاد.
و اما قسمت دوم بازی، 15 دیقه ی پایانی نیمه ی اول بود که تیم کروبی و بروبچ !، خود را به آب و آتش زده و سعی کردند هرطور شده قبل از پایان نیمه ی اول بازی را به تساوی بکشانند. در همین حین، حملات متعددی تحت عناوین اجتماعی و فرهنگی صورت گرفت که البته با ضدحمله های ناموفقی هم همراه بود، اما پس از ده دقیقه بالاخره، هافبک هجومی تیم: «حقوق شهروندی» با ارسال پاسی طلایی برای آزادی های اجتماعی و حقوق زنان، قبل از سوت پایان نیمه اول حساب کار یک-یک شد. در این بین از تأثیرات روانی مربیان دوتیم و سابقه، نباید گذشت. به هرحال مدیران فنی تیم کروبی (پیشکسوتان روشنفکر) و روحیه ی نظامی گری رضایی در این گل، بی تأثیر نبود که این آخری، اشتباه مسلم دفاع آخر تیم بود. البته دروازه بانشون هم لایی خنده داری خورد. (حقوق خانه داری...)
رختکن که نبود، بنابراین شیخ و دکتر، با تعویض زمین بازی، کار را از نو شروع کردند. در نیمه ی دوم، ابرهای آسمان کنار رفته بود و نور آفتاب، گرمای بیشتری در بازی ایجاد کرده بود.
خلاصه، وقت سوم هم که حدود بیس دیقه بود. تیم رضایی و برادرها، با همون حال و هوای جبهه و جنگ دوباره تدارک یه شبیخون دیدن و درحالی که باز هم کروبی و رفقا، صاحب توپ بودن و توپشون پر بود و هی پز تیم قوی و ادعای کار گروهی و اینا رو می دادن، رضایی با یه توپ گیری عالی، توپ رو بلافاصله به پشت دفاع حریف انداخت که نتیجتا توپ «دولت در سایه» که با پاس های «هاشمی برای جهان اسلام، خاتمی برای اروپا و آمریکا، ناطق آسیای میانه، مدیران اقتصادی از اول انقلاب تا قیام قیامت برای تیم اقتصاد داخل» در عین ناباوری، به گل بسیار زیبایی بدل شد.
اما این پایان کار نبود. تیم کروبی که اکثرا پا به سن گذاشته بودند، در باقی دقایق نفس کم آورده و حرفی برای گفتن نداشتند و به سانترهای بی هدف از وسط زمین می پرداختند که یکی از اینها بدبختانه توپ بی هدف «جوانان و ورزش» بود که شگرد رضایی بود. تیم رضایی این بار اما، با تصاحب توپ، بازی را آرام کرده (با توجه به نزدیکی به پایان بازی و برد شیرین) و با پاسکاری منطقی «وزارت ورزش، پاسخگویی آن، دخالت جوانان، استفاده از آنان همچون زمان جنگ، به کاری گیری در سطح بخشداری ها، سپس فرمانداری ها و تربیت وزیر و سیاستمدار از دل نسل سومی ها و ...» که تعداد پاس های صحیح به بیش از ده عدد (آن هم در ایران) رسید، با شوت سهمگین استفاده از جوانان و به کارگیری به جا و واقعی آنان در آخرین دقایق بازی، تور دروازه ی حریف را به لرزه در آورد تا امیدهای تیم کروبی برای کسب حداقل یک امتیاز را ناکام بگذارد.
با این نتیجه، تیم رضایی با غلبه بر حریف خود و باتوجه به بازی انجام نشده ی تیم محمود و میرحسین رضایی موقتا به صدر جدول رقابت ها صعود کرد. در همین چارچوب، فرداشب رقابتی حساس که آن را فینال زودهنگام این دوره از رقابت ها می نامند، بین قدرتمندترین تیم های گروه، یعنی قهرمان لیگ دوران جنگ، و قهرمان شعارهای بدون مرز، برگزار خواهد شد ... که اگر خواستید آن را گزارش کنیم، این یکی را نقد کنید. ... خوش باشید!
سلام
دوست دارم در این نوشته، بیشتر به کروبی بپردازم.
دیشب مستندی پخش شد که کلا دو قسمت داشت: «می پرسین چرا باید به کروبی رای داد؟» و اینکه «کروبی تک تک مردم ایران را به اسم کوچک و سابقه ی پدرجدشان می شناسد.» و دست آخر هم که خانمه عصبانی شده بود و گفت یالا برین به کروبی رای بدین.
اما از شوخی گذشته و سوای این تقسیم بندی بالا، مستند دیشب رونمایی بود از چهره های سوخته و به قول خود کروبی، افراد سابقه دار (نه به خوشنامی، بلکه سابقه ی قضایی، زندان و ...)
از آقای کرباسچی با پرونده ی اختلاس در شهرداری (درست یا غلط) و رفتن به زندان، تا آقای مهاجرانی با پرونده ی فساد اخلاقیش و عباس عبدی با پرونده ی جاسوسی و بعدشم زندان و الی آخر
بخش مهم انتقاد من، به کرباسچی و بازیگری دیشبش و نقش آینده اش مربوطه.
کرباسچی در دو صحنه با حالت عجیبی اشکش دراومد. (شایدم اشکش رو درآورد.) که این قضیه از دو حالت مستثنی نیست:
- اول اینکه این مرد، به خاطر اون قضایا و اذیت ها، الان دچار مشکلات روانی و فشارهای عصبی شده و گهگاه هم که یاد اون دوران می افته تعادل روحیش رو از دست می ده. که اگه اینجوری باشه واقعا باید نگران بود که آدمی با همچین وضعی که خیلی کنترل شده نیس، بخواد معاون اول بلکه نقش اول دولت باشه.
- دوم اینکه همونطور که دکتر رو انگ ریاکاری می زنیم، این آقا هم به خودش فشار آورد که اشکش بیرون بیاد و مردم ببینن. که البته این حدس قوی تره به خصوص وقتی که آدمی که سابقه ی اختلاس داره راجع به 12 میلیون فقیر گریه کنه. (فکر کنین مثلا وزیر کشور، آقای محصولی با اون دارایی نجومی، بیاد و راجع به کارتون خواب ها اشک بریزه!!!) خوب به این میگن اشک تمساح. یعنی باید نگران شد که چرا مردم رو فریب دادن و یا مظلوم نمایی بیش از حد کردن.
از این قضیه که بگذریم، اولین حرف این آدم راجع به دفاع کروبی از دولتمردانش بود. این یعنی چی؟؟
این که قبل از پرداختن به دغدغه های مردم، بگیم اگه با تیمتون بدرفتاری شد مث قضیه ی شهرداری چه می کنین، یعنی چی؟؟
مگه کابینه مصونیت ندارن؟ مگه قراره کار خلافی انجام بدن که از حالا می خوان مطمئن باشن خطری تهدیدشون نمی کنه؟ آقایون، خانوما، این حرف به شدت بو می داد. خبر از یه آینده ی بد داره و اون تلاطم سیاسی و بحران های سطح اول قدرت هست. طوفان درگیری های بزرگان.
این مسئله، حرفی که قبلا بهش اشاره کردم رو تقویت می کنه. چیزی که اگه یادتون بیاد، ازش به روی کار اومدن یه تیم زخم خورده و در کمین انتقام تعبیر کرده بودم و گفته بودم اینا اگه بیان میان که با بعضیا تسویه حساب کنن. ... باز هم می گم که من از دعوا خسته شده ام.
همونطور که دعوای دکتر و دوروبریاش با بقیه احمقانه است و کشور رو عقب نگه می داره، دعوای اون وریا هم با این وریا احمقانه است و هیچ تفاوتی در اصل موضوع نمی کنه.
نکته ی ظریفی که دیشب اگه دقت می کردین دیده می شد، این بود که مهار کروبی به دست کرباسچی بود. یعنی به راحتی وسط حرفش می اومد و حرفشو قطع می کرد (فکر کنین این آدم معاون اون باشه! بی معنیه) و خیلی جاها صحبتش رو ناتموم می ذاشت و سر صحنه ی بعدی می رفت. وقتی کروبی داشت حرف می زد، خودش پیشقدم می شد و تعبیر و تصحیحش می کرد. اینها همه و همه، نشانه هایی است بر این که مرد اول در دولت کروبی، نه کروبی، بلکه کرباسچی است که آمده تا در سایه کروبی و پنهان پشت او، کارهایی که سالهاست به دنبال انجامش است و تلافی ها و خرده حساب هایش را به جا آورد.
و متأسفانه مشهود بود که کروبی مهره ای است در دست این آقایان. این تحلیل دقیق تری است از آنچه آنها، به عنوان روحیه ی کار تیمی و خردورزی کروبی از آن یاد می کنند. و به راستی شما فکر می کنید، کسی مثل عباس عبدی که زمانی مغز متفکر و موتور محرکه ی اصلاحات بوده، می نشیند تا ببیند کروبی چه می کند یا در عمل، او را به کناری انداخته خود سکان سیاسی دولت را به دست می گیرد؟
در سلامت نفس شیخ، و اوصاف اخلاقی او هیچ تردیدی نیست، ولی آیا او را بازی نداده اند؟ آیا او می تواند مدیر خوبی برای این تیم باشد؟
تصور کنید فردای انتخابات را؛ در حالی که کروبی پیروز میدان است. آیا این ستارگان تیم کروبی، حرف او را می خوانند یا هریک ساز خود می نوازند؟
بهترین مثال این تیم ناهمگون و البته قدرتمند، رئال است. مجموعه ای به نام کهکشانی ها که هریک ستاره ای است که اگر در یک تیم باشد آن تیم متحول می شود، اما جمع این ستاره ها در یک تیم بدترین زهر است. هیچ یک با دیگری هماهنگ و همدل نیست و از آن بالاتر هیچ یک از مربی دستور نمی گیرند چون مربی عددی نیست (شخصیت کوچکی دارد)
دوستان، اینان همخط و همراه نیستند؛ بلکه از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند و دست بر قضا، کروبی هم که مورد کم لطفی و بی مهری جریان های اثرگذار (همچون مجمع روحانیون و مشارکت و مجاهدین انقلاب) قرار گرفته بود، دست رد بر سینه ی هیچکدام از آنان نزد... تا جایی که خبر دیدار با «ساسی مانکن» خواننده ی رپ محبوب نسل جوان ! با شیخ جوان-دل پخش شد. بله... از آن سو، کروبی چون احزاب مهم، حمایتش نکردند درمانده شده بود و ناچار بود هرکه بیاید راه دهد (زیرا اصلا همخوانی فکری با کسی مثل سروش، عبدی و ... ندارد.) و از این سو نیز، افرادی که تندروی ها، چهره ی نامطلوبی از آنان ساخته بود، و طبعا نامزد دیگر اصلاح طلبان حاضر به پذیرش آنان نبود (غیر از معدودی) برای سهم خواهی و امتیازگیری، زیر چتر کروبی جمع شدند.
سهم خواهی؛ به راستی که همین است و کروبی در آینده نخواهد توانست به آنان اعتراضی کند یا جلوی تندروی ها و حرکات خودسر آنان را بگیرد چون از قبل به آنها امتیاز داده است و به هر حال، آنان سهیم و شریک پیروزی اش بوده اند. کاری که دقیقا به عکس، میرحسین نکرد و زیربار سهم خواهی ها و امتیاز دهی ها نرفت و به رغم طرفداری احزاب، تاکید کرد که مستقل آمده و وامدار هیچ فرد و گروهی نیست.
آقای کروبی هر اندازه که مشاورانِ خوبی داشته باشد (ظاهراً اين یکی از قویترین دلايلی است که اين روزها در نوشتههای انتخاباتی برای تقویت موضعِ آقای کروبی در گردش است)، اولاً خودِ او رابطهی انداموار یا ارگانیک با این مشاوران ندارد. به این معنا که این مشاوران از جنسِ خود آقای کروبی نیستند. این مشاوران چهلتکهای هستند با گرایشهای مختلف که تحت شرایط موجود به خاطر مروت و جوانمردی آقای کروبی گردِ او جمع شدهاند. هيچ تضمینی نیست که فردا اینها باز هم همراه او بمانند و موقع اختلاف نظر فکری يا تفاوت مشی عملی يا از او جدا نشوند یا ... . می خواهم بگویم که دوستان، فردای انتخابات است که دعوای درون گروهی و داخل دولت شروع شود و واقعا هر وزارتی به سمتی برود و دولت گوشت قربانی ای شود که هرکسی بخشی از آن را برده و خورده.
این ابطحی هم که آدم جالب و شوخی است ولی خوب هرچیزی جایی دارد. اصلا به خاطر همین بود که خاتمی دوربعد، کنار گذاشتش. این شیخ اصلاحات، جوگیر شده آقاجان. فکر نکرده که بعد شب انتخابات که نخوابید، همه از خواب آلودگیش استفاده خواهند کرد.
به یاد بیاورید ملتهب ترین مجلس کشور که ششم نام گرفت. چیزی که از دل تندروی های آن، شورای شهر دوم، مجلس هفتم و بالاخره دولت محمود درآمد. (تاکید میکنم که تندروی ها به چنین نتیجه ای انجامید.)
این کروبی که اینقدر به مدیریتش می نازد گویا از یاد برده که در همان مجلس بود که به رغم مخالفت او، نمایندگان تحصن کردند. او که نتوانست یک تحصن را آرام کند یا جلوی تندروی برخی نمایندگان را بگیرد چطور می خواهد دولت را مدیریت کند یا جلوی وزیرش را بگیرد؟ آن هم دولتی که هرکدام از وزرا و تیمش یک بحران بالقوه خواهند بود و هرآن، سنگ اندازی هایی برای زمین زدن هریک از آنان انجام خواهد شد. به افراد تندرو، واکنش های تند هم نشان داده می شود.
من به مهدی کروبی نمیتوانم رأی بدهم به اين دلیل که چنانکه در ماههای اخیر به دفعات نوشتهام، به اعتقادِ من، کشور ما نيازمند آرامش، سنجيدگی، پختگی و پرهیز از شعارهای احساسی و ارایهی راهحلهای رادیکال و افراطی است. مهدی کروبی با کارنامهای که از او داریم و رفتارهای انتخاباتی ماههای اخیرش، نشان داده است که به سادگی میتواند هم به افراط بگرايد و هم به تفريط. به عبارتِ دیگر، چه بسا بعضی شعارهای آقای کروبی، به اصطلاح «بگیرد» و جواب بدهد، اما این حوالتی کار کردنها، نه قاعده حساب میشود و نه مبنای تکيهی عقلانی. هر اندازه هم که آقای کروبی – به قول دکتر سروش - «تراز نظام» باشد، دلیل نمیشود گمان کنم او لزوماً نتيجهی مطلوبتری برای آیندهی ما رقم خواهد زد. صریحتر میگويم: کروبی نزدِ من، نسخهی رادیکالتر شده و متهورتر خاتمی (يا به عبارتی اطرافيان او) است. من رادیکالیسم و افراط را ولو زیر لوای آزادیخواهی و دفاع از حقوق مدنی، زهر قتالی برای توسعهی کشور میدانم
خلاصه اینکه با آنچه من دیشب دیدم، جدا ترسیدم از اینکه این افراد سکان دار مملکت شوند و به شک جدی افتادم که اگر دور دومی بین دکتر و شیخ اتفاق افتاد، پشت دستم را داغ کنم و رای ندهم تا خود را در مشکلات بیشتر، سهیم ندانم.
خوب حالا دكتر به كنار... به كي راي بديم؟
حقيقتا هركدوم از كانديداها ضعف و قوتايي دارن كه آدم رو به ترديد وا مي داره:
اول از همه كروبي رو بگم: حسني كه اين آدم داره اينه كه توي زمينه هاي مختلف آدماي قوي رو آورده و يه تيم خفن ساخته... تا جايي كه حتي توي اقتصاد كسي مثل دكترنيلي كه مرجع دانشگاهي اقتصاد در ايران به شمار مي ره رو آورده و همينطور عباس عبدي و سروش و كرباسچي و كديور و ...
اما كروبي با همه ي اينها و اينكه به خردجمعي احترام مي ذاره دوتا عيب بزرگ داره: اول اينكه سنش بالاس و ممكنه يهو بيفته و بميريم!!! ... نشاط و تحرك لازم رييس جمهورو نداره. دوم اينكه تيمي كه درست كرده يه تيم زخميه كه سالهاس براي انتقام كمين كرده
كسايي مث كرباسچي و سروش و عبدي و كديور ، مترصد كوچكترين فرصت براي تصفيه حساب با بقيه هستن. و اين مي تونه كشور رو هرچه بيشتر بحراني كنه و آشوب و زدوخورد به وجود بياره
پس من قطعا به كروبي راي نمي دم... چون ديگه حال و حوصله دعوا ندارم
و اما ميرحسين... كسي كه از اول بهش رغبت پيدا كردم و هنوزم مهم ترين گزينه ي من هست.
علتش هم شخصيت وارسته و فرهيخته ي اين آدم، ظرفيت بالاش براي كار با همه ي طيفها، انقلابي اصيل بودن اين آدم و اهداف درست تغيير مسير جامعه است. يعني يك اصولگراي اصلاح طلب
اما ميرحسين هم دو نقطه ضعف بزرگ داره كه اميدوارم توي زمان باقيمونده برطرف بشه: يكي اينكه تاحالا خيلي كلي حرف زده و فقط نقد كرده و هيچ راهكار و برنامه اي ارائه نداده. اين همون نكته ي تاريكي بود كه دوره ي قبل، ما و خيليا رو به اشتباه انداخت سر انتخاب دكتر. دوم هم اينكه آدماي تندروي چپي دوروبر ميرحسين كم نيستن و از طرفي آدماي درست حسابي هم نيستن در زمينه هاي مختلف. يعني اينكه تيم قوي نداره
و آخر سر رضايي. من به شخصه قبل از پريروز هيچ حساب خاصي روي اين آدم نمي كردم چون اولا در حدواندازه هاي رياست جمهوري نمي ديدمش ثانيا يه آدمي نظاميه و هيچ بعيد نيست با اومدنش، نظامي گري حكومت بدتر از قبل بشه و جو خفقان بيشتر از پيش
اما صحبت هاي شنبه شب اين مرد، منو دچار ترديد زيادي كرد. خيلي بابرنامه ظاهر شد. سياست و اجتماع رو كه بي خيال شيم انصافا برنامه هاي اقتصادي و مشكلاتي كه بيان كرد خيلي دقيق و كارشناسانه به نظر مي اومد و معلوم بود وقت و انرژي زيادي صرفش كرده. و خوب هم خودش دكتراي اقتصاد داره و هم آدم قوي اي مث دانش همراهشه. ضمن اينكه از همين الان گفته توي كارش از ميرحسين و خاتمي و رييس فعلي و هاشمي هم استفاده مي كنه (اين كه خنده داره كه اين چارتا يه جا كنار هم كار كنن اونم زيردست رضايي منتها من اين جوري ترجمه اش مي كنم كه با همه ي جناح ها دست دوستي مي ده)
خلاصه يه جورايي بين ميرحسين و رضايي موندم الان و شايد بشه گفت راي من ‹مير محسن موسوي قائد› هست. چون با اين ايرادايي كه گفتم هيچكدوم از اينا مطلقا خوب نيستن و ايده آْل من نيستن... اما خوب بين بد و بدتر بايد بد رو انتخاب كرد... بايد صبر كرد و ديد كدوم، بيشتر قوتشون بيشتر از ضعفشونه!!!
ماه اردیبهشت، برای من که یه اردیبهشتی ام، این بار اتفاقات جالبی داشت که فرصت پیدا شه، ریز می نویسم تا برای بعدهای خودم بمونه.
از تدریس توی دانشگاه عباسپور... تا ملاقات با وزیر ارشاد
... و البته دعوت جبه دار برای گذراندن امریه در دانشکده مهندسی برق دانشگاه تهران
البته ملاقات وزیر ارشاد که در رابطه با بحث سربازیم برود و مدارکم رو دادم که ببره جلسه ی هیئت دولت (!) واسه ی وزیر نیرو، خیلی مهم نبود و فقط چندتا حاشیه داشت.
اینکه روی میز وزیر، انبوه روزنامه های روز توجهم رو جلب کرد و به نظر می اومد همه اش تورق شده... (فرداش «یاس نو» بسته شد)... چیزی که بعد، بیشتر قبول کردم و اینکه روزنامه ها نه به خاطر هدف گذاری فرهنگی، اجتماعی یا... که برای فیلترینگ سیاسی و بستن روزنه ها مطالعه می شه
اینکه نفیس ترین صنایع دستی و هنرهای ایرانی در اتاق انتظار وزیر، گذاشته شده بود، کار بسیار جالبی بود. هر اهل هنر و فرهنگی رو سر ذوق می آورد.
توی دفتر وزیر، برای احترام به سلیقه ی مهمانان قند هم گذاشته شده بود، اما وزیر خودش قند نمی خورد (قضیه ی خرما و ممنوعیت نوشابه تو ادارات که یادتونه) بلکه قندون دیگه ای بود که چیزی تیره رنگ توش بود قد نخود... شبیه تلخکی!!!... نمی دونم کشمش بود، خرما یا تمبر... به هر حال وقتی صفار درشو وا کرد دیگه برای من دیر شده بود... چون چاییمو خورده بودم.
به نسبت دیگر وزراتخونه ها، وزارت ارشاد خیلی محقر، کوچیک و مفلس بود. دفتر وزیر ارشاد در حد دفتر یه رییس اداره توی وزارت خارجه هم نبود.
اما سال اصلاح الگوی مصرف،... هنوز خرداد شروع نشده که دوتا کولر گازی خفن (از این اسپیلیت مسپیلیتا؛ ما فقیر فقرا که بلد نیستیم امسشو) با تمام قوا، خیل بادهای مطبوع و نامطبوع رو به دفتر وزیر روانه می کردند. سالی که نکوست از وزیرش پیداست... دیگه بزرگان که عمل نکنن از عوام چه توقعی می شه داشت؟... خداییش چه هوای خنکی بود...
وزیر دمپایی پاش بود...دیگه وقتی رییسش کاپشن بپوشه اینم باید دمپایی پاش کنه دیگه... در و تخته خوب به هم چفت شدن
در آخر اینم بگم که توی صحبتاش بوی خاصی از اطمینان به ماندگاری دیده می شد و می گفت ما کار رو پیش می بریم. نگران نباشین... و من امیدوارم که این اطمینان ناشی از احتمال پیروزی باشه و نه تضمین اون قبل از انتخابات... به هر حال، خیلیا می گن اومدن محصولی ضامن اطمینان ماجراست
... اما با همه ی این حرفا آقای وزیر، انسان بود و خوش خلق و متواضع
هرچند با پسرش (سجاد) سالها رفیق بوده و هستم... اما اینها حقایقی بود که دیدم
‹ دانشكده فني رو كساني مثل شما ساختن ›
و من الان دارم از خوشحالي پر درميارم...جبه به من همچين چيزي گفته...واااااي
خوب... پس از فهرست کلی مزایا؛ حال معایب
(این مباحث نه فقط برای متقاعد شدن موافقان ا.ن.ه بلکه برای تنویر افکار عمومی و بیان شاخص هایی است که کاندیداها را با آن بسنجیم و چندمرده حلاج بودنشان را بدانیم.)
داستان کیکاوس پادشاه اساطیری شاهنامه داستانی است بسیار زیبا و عبرت آموز
کیکاوس آدم بدی نبود و ازقضا خیلی هم دوس داشت امپراطوری ایران، بسیار قدرتمند و وسیع باشه. اما همین که قدرت رو بعد کیقباد به دست می گیره و بخت بامراد و چرخ روزگار گنج های بیشمار کیقباد و سپاه پرطمطراق شاه فقید رو به دستش می ده (شما بخونین خزانه ی پرپول و قیمت تب دار نفت) خوی بلندپروازیش بیدار می شه
من از جم و ضحاک و از کیقباد فزونم به بخت و به فر و به داد
و به بهانه ای، قصد حمله به مازندران و تسخیر اون منطقه (که هیچکدوم از شاهان قدرتمند پیش به دلیل حکومت دیوها در مازندران جرات چنین فکری به خودشون نداده بودن) رو می کنه. (شما بخونین قصد جاروجنجال و تنش زایی) زال هم که از سیستان بکوب میاد تا منصرفش کنه اثری نداره که نداره...
ز ما و ز ایران برآمد هلاک نماند برین بوم و بر آب و خاک
تو از خون چندین سرنامدار ز بهر فزونی درختی مکار
خلاصه مرد نادان، می ره پشت دروازه ی مازندران اردو می زنه و به گیو فرمان می ده بره شهرهای دروازه رو آتیش بزنه و یک هفته تمام قتل و غارت کنه (شما بخونین علم کردن هولوکاست، بیان لزوم محوشدن اسراییل از نقشه توسط رییس جمهور، دادوبیداد بی نتیجه و شعاری برای اعلام فهرست مفسدان اقتصادی و ...) از اون طرف دیوسپید که از قضیه خبردار می شه شباهنگام با سپاه و عمله-عکره اش همچون ابری می شه و می ره بالاسر اردوی کیکاوس و گردوغباری در فضا می پراکنه که همه کور می شن (شما بخونین تحریم اقتصادی، قطعنامه و بیانیه، تهدید به حمله اسراییل، انهدام مراکز هسته ای، گروگان گرفتن و کشتن دیپلمات ها توی عراق و پاکستان و ...)
سرتون رو درد نیارم، فردوسی همه ی این داستان ها رو سر هم می کنه و کلی اغراق و هنرنمایی می کنه (به حدی که یکی از قشنگ ترین داستان های شاهنامه –هفتخوان- از همین اتفاق ساخته می شه) که ته تهش یه حرفو بزنه: اونم اینکه این بدبختیا و خطرات فقط و فقط به یک دلیل بود: خودسر بودن و لجاجت پادشاه (ا.ن. ... چیزی که هرچه زال زمان ما، گوشزد کرد گوشش بدهکار نشد)
فردوسی علنا ما را به عبرت آموزی از ماجرا دعوت می کنه:
همه داستان یاد باید گرفت که خیره نماید شگفت از شگفت
همی برتری را بیاراستی چراگاه مازندران خواستی
همی نیروی خویش چون پیل مست بدیدی و کس را ندادی تو دست
چو با تاج و باتخت نشکیفتی خرد را بدین گونه بفریفتی
نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر تخت را خویشتن پروریم
خلاصه اینکه غرور پادشاهی بردش از راه... کارای کارشناسی نشده، تصمیمات هیئتی و ا...بختکی، حرفای نسنجیده (این جُک 60 محافظ واقعا تلخ بود: یک محافظ بدن، بقیه محافظ دهن!) ما رو توی هچلی انداخته که می بینیم... پس یکی از بزرگترین آفات این دولت، همین بود. فردوسی به ما می گه فقط یه رستم باید پیدا بشه که از هفت خوان بگذره و چاره یی کنه.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
اما مسئله به همین جا ختم نمی شه... هنوز بزرگترین آفت و نکته ی منفی این دولت مونده:
تغییر دین و همه ی کارها را به نام دین انجام دادن و خرافه گرایی و نهادینه شدن دروغگویی و بداخلاقی در جامعه
متاسفانه این ضرر بسیار بزرگ و مهمترین ضربه ی دولت نهم به فضای جامعه و آرمان های انقلابه...
بله... به نام دین سر دین را بریدند... و چه زیبا، بهار در قطعه ی دوم «مرغ سحر» چنین گفته:
راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
ناله سرکن
هرکاری به اسم اسلام و امام زمان تموم شد. مدیریت کشور، امام زمانی نام گرفت تا از همه ی نقدها و اشتباهات مصون باشه... قضیه تا اونجا پیش رفت که بحث صندلی خالی و سجاده و بشقاب خالی (راست و دروغ) توی جامعه پیچید و ضربه ای محکم به ارکان اسلام زده شد. کار به جایی رسید که مدیرعامل جدید پرسپولیس رسما اعلام کرد «معتقدم آقا امام زمان به باشگاه پرسپولیس و جلسات هیئت مدیره نظر و عنایت ویژه دارند.»(بخوانید اولین مصاحبه ی انصاری فرد دقایقی پس از انتخاب به عنوان مدیرعامل)
خرافات به بدترین وضعی رواج پیدا کرد: از هاله ی نور بگیرید تا خاطرات اعضای هیئت دولت از کراماتی که در کار ا.ن. دیده اند. همین مسئله و رواج خرافات در جامعه باعث رشد سرسام آور گروه های خرافی و مدعیان حجیت و ارتباط با موعود در این سال ها شد. سعدی دهنت طلا:
اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند
وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند
از دروغ که دیگه نگم چون نمی دونم کدوم رو بگم: آمارهای دروغ شخص ا.ن. یا بانک مرکزی در اعلام تورم یا قیمت مسکن یا رشد اقتصاد یا قیمت گوجه
اما هیچکدوم به پای وزیرکشور دروغین ما نمی رسه... چیزی که باعث دلسردی و بهت جامعه ی علمی کشور شد و اصلا اونا رو از ادامه ی راه ناامید... فردی که دکترای دروغی داشت وزیر شده بود... شاید تا قبل از اون مردم فکر می کردن با مدرک دروغی می شه گواهینامه گرفت چه می دونم حقوق استخدامو برد بالا اما بالاخره یه جایی گندش درمیاد و نهایتا هم پلیس مچ طرفو می گیره... اما این دیگه نوبر بود... سند وزارت به دکترای جعلی... می گم این مهران مدیری می دونس تابستون چی می شه که عیدش مردهزارچهره رو ساخت!
آقای کردان روی ریا رو سفید کرد... مردی که خیلی باتقوا به نظر می اومد و با متانت صحبت می کرد یه شیاد بود... فاجعه بار تر حمایت جایگاه ریاست جمهوری از این کلاهبردار و رشوه به مجلسی ها بود. ... از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
و گفتم ریا: بابا رجایی، کپی ائمه، اند ساده زیستی، معجزه ی هزاره سوم!
حالا نمی شه نون پنیر بخوری و کسی ازت عکس نندازه؟... نمی شه شب با کاپشن روی زمین نخوابی و عالم و آدم نفهمن؟... نمی شه هی زیر لب دعا و نماز بخونی و ما نبینیم؟... می شه با پژو 504 نری که همه جا نشون بدن؟... می شه پسرت با دختر مشایی ازدواج کنه و عکس سادگیش رو توی سایتا و روزنامه ها نزنی که آره ما اینیم؟...
ادعای پیروی از ولایت فقیه و هی قُلقُل کردن کلمه ی «آقا» و سرپیچی روشن از نظرات و دستورهای حضرت آقا... فقط به دونمونه اشاره می کنم: 1- داستان رحیم مشایی و دوستی با ملت اسراییل که خلاف نظر صریح رهبر بود و هیچگاه ازش کوتاه نیومد تا گندش دراومد و رهبری واکنش نشون داد 2- سرکار خانم فاطمه رجبی (همسر سخنگوی دولت و سخنگوی واقعی دولت) که رهبر بارها تذکر به خفه شدنش داد اما این ذی شعور بی شعور همچنان ادامه داده و می ده
یه نکته ی مهم: اگه کسی واقعا هنوز به اخ بودن ا.ن. نرسیده، حتما نامه ی دوم فاطمه رجبی به میرحسین رو بخونه تا ماهیت هتاک و واقعیت خطرناک جریان حاکم براش روشن شه:
http://www.kalemeh.ir/pages/5604.php
نمی خوام قیاس کنم (به هر حال این بشر مسلمونه) اما اگه نگاه درستی داشته باشیم می بینیم که این آقا درکمال دینداری، مسیر دین رو منحرف کرده و مفاهیم رو وارونه!... در تاریخ معاویه هم چنین کاری کرد... حتی قرآن رو هم سر نیزه کرد... انقدر قوی عمل کرد که عده ای در برابر حق مطلق، امیرالمومنین که حقانیتش رو می دونستن ایستادن و شدن خوارج
خوارج دیندار ترین و بی دین ترین مردم بودند... فتنه ای به راه افتاد که حضرت چاره ی کار رو فقط در قتل عام اونا دیدن... گفتم که نمی خوام مقایسه کنم اما جامعه به بدجایی داره می ره؛ ریا و تزویر و دروغ و فریب در لباس اسلام... راه تشخیص حق سخت شده... انقدر که هنوز خیلی از دینداران، او رو مصداق حق می دونن
فعلا بسه... و تا 10 اردیبهشت هم درگیرم... پس این پست رو که بسیار جذابه، چندبار دیگه هم بخونین!!!